
بچه های بدشانس 1 : شروع ناگوار (ماهی)
کد کالا
10009
دستهبندی کودک و نوجوان
برچسبها ادبیات آمریکا, ادبیات داستانی, ادبیات کودک و نوجوان, جایزه ی Nene, داستان فانتزی, داستان ماجرایی, داستان معمایی, دهه 1990 میلادی, فهرست کتاب های برگزیده به انتخاب «آمازون», کتاب کودک, کتاب نوجوان
%20
تخفیف
ریال1,250,000 قیمت اصلی: ریال1,250,000 بود.ریال1,000,000قیمت فعلی: ریال1,000,000.
1 در انبار
| شابک |
9789649333311 |
|---|---|
| مترجم |
نسترن پاشایی |
| مولف |
لمونی اسنیک |
اگر دنبال یک داستان شاد و پر از رنگینکمان و بستنی شکلاتی هستید، لطفاً همین الان این صفحه را ببندید. بلکه قفسهی کتاب را زمین بگذارید و از کتابفروشی بروید بیرون.چون چیزی که در این کتاب شماست، هیچ شباهتی به رویاهای کودکانهتان ندارد. اینجا خبری از “روزی روزگاری” و “پایان خوش” نیست. اینجا فقط بدشانسی است. بدشانسیِ خالص، بدون هیچ شیرینکرداری.اجازه بدهید داستان را برایتان ساده بگویم: سه کودک بودند به نامهای وایولت، کلاوس و سانی بودلر. وایولت چهارده سالش بود و هر وقت سَرِ یک اختراع جدید فکر میکرد، موهایش را با یک ربان میبست. کلاوس دوازده سال داشت و آن قدر کتاب خوانده بود که از بچههای هم سن و سالش باهوشتر بود. سانی هم — خب — سانی فقط یک نوزاد بود. خیلی کوچک. خیلی بیدست و پا. اما دندانهایش تیز بود. بهطور عجیبی تیز.این سه تا بچه یک زندگی معمولی و حتی خوب داشتند. تا یک روز — یک روز کاملاً معمولی ـ همه چیز تمام شد.والدینشان در آتشسوزی وحشتناکی مردند. همین. نه مقدمه، نه فرصت خداحافظی. فقط یک ماشین آتشنشانی، یک بوی دود و یک خبر بد که آقای پو، بانکدار شهر، با صدای گرفته برایشان خواند.بعد از آن روز، بچهها دیگر بچهی معمولی نبودند. شدند:بچههای بدشانس.آقای پو، که هیچ چیز از سرپرستی بچهها نمیفهمید، آنها را فرستاد خانهی یک نفر به اسم شمارهی اولاف. شاید فکر کنید که “اولاف” یک اسم معمولی است و شاید آن مرد اصلاً بد نباشد. اما اشتباه میکنید. بد نیستید که بگویید. بد بودن برای اولاف یک تعریف کوچک است. اولاف یک بازیگر شکستخورده بود با یک ابروی کلفت، یک چشم زشت که همیشه زیر موهای چربش قایم میشد، و خال کبودی روی پایش که هیچ وقت از تنش پاک نشد.خانهی اولاف کثیف بود. غذایش سرد و مانده. و دوستانش — که ظاهراً همبازیهای تئاترش بودند — از خود اولاف هم بدمنظرهتر به نظر میرسیدند. روز را با تحقیر و کار طاقتفرسا شروع میکردند و شب را با گریه در یک اتاق سرد تمام میکردند.اما بدترین بخش ماجرا این بود که اولاف میخواست پولهای بودلرها را بدزدد. پولی که پدر و مادرشان برایشان گذاشته بودند، وقتی بزرگ شوند. نه برای خرج کردن در مهمانیهای الکی یا خریدن سکههای عتیقه. و برای دزدیدن این پول، اولاف نقشهی شیطانی کشید: ازدواج با وایولت.بله. یک مرد چهلساله و کثیف با یک دختر چهارده ساله. به بهانهی “تئاتر”. به بهانهی “اجرای یک نمایش”. به بهانهی هزار دروغ زشت دیگر.اما بودلرها تنها نبودند. اگر توی این کتاب دنبال یک آدم خوب میگردید — یک نفر در میان همهی آدمهای بیخاصیت — آن نفر آقای پو نیست، همسایهی بداخلاق نیست، پلیسهای احمق نیستند. بلکه آقای مونتگومری است؟ یا ژوزفین؟ نه. نه. هنوز به آنها نرسیدهایم. فقط بگویم که گاهی نور از تاریکترین جاها پیدا میشود. مثلاً از درون یک مرد با یک ابرو.در شروع ناگوار، وایولت باید با یک موی سنجاققفلی بسازد که از حیلهی مرگبار نجاتشان دهد. کلاوس باید یک کتاب قانون قطور را در یک شب تمام کند. و سانی باید با دندانهای تیزش طنابی را بِجَوَد که جان یک نفر به آن وابسته است. سه کار ساده؟ در ظاهر بله. توی زندگی بودلرها، هرگز.این اولین کتاب از مجموعهی “بچههای بدشانس” است. شاید از خودتان بپرسید: “آیا این داستان پایانی دارد؟ آیا بچهها از دست اولاف فرار میکنند؟ چرا هیچ کس به دادشان نمیرسد؟ لمونی اسنیکت کیست؟”پاسخ کوتاه: بله، فرار میکنند، اما بدشانسیشان تازه شروع شده. پاسخ بلند: بیا و بخوان. اما حواست جمع باشد. لمونی اسنیکت از اول بهت گفت: “اگر دنبال داستان خوش هستی، این کتاب مال تو نیست.”اما اگر به دنبال حقیقت هستی — حتی حقیقت تلخ ـ این کتاب را از دست نده. چون بهت قول میدهم: در پایان این جلد، دیگر مثل سابق آدم سادهای نخواهی بود.»




دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.